محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3678
تاريخ الطبرى ( فارسي )
به طايفهء بكير گفت : « صعصعه در كار خونخواهى يار شما كشته شد » كه خونبهاى او را دادند و براى صعصعه دو خونبها گرفته شد . ابو جعفر گويد : به روايت ابو المخارق راسبى در اين سال عبد الرحمن بن محمد بن اشعث با سپاه عراق كه با وى بود ، به مخالفت حجاج برخاست و براى نبرد سوى وى آمدند . اما به پندار واقدى اين به سال هشتاد و دوم بود . سخن از سبب مخالفت عبد الرحمن با حجاج ، و كار وى به سال هشتاد و يكم پيش از اين گفتيم كه عبد الرحمن به سال هشتادم به ولايت رتبيل رفت و دربارهء كارهاى خويش در آنجا به حجاج نامه نوشت و به دو گفت كه بعد چه بايد كرد . اينك كار او را در سال هشتاد و يكم از روايت ابو المخارق راسبى ياد مىكنيم . گويد : حجاج در پاسخ نامه عبد الرحمن نوشت : « اما بعد ، نامهء تو پيش من آمد و آنچه را در آن ياد كرده بودى « فهميدم ، نامهء تو نامهء كسى است كه متاركه را دوست دارد و به آرامش « دلبسته است و با دشمنان اندك زبون كه يك سپاه سخت كوش و لايق « مسلمانان را نابود كردهاند مدارا كرده . قسم به دينت اى پسر مادر « عبد الرحمن ، وقتى تو با سپاه و نيروى من از اين دشمن دست مىدارى « از مسلمانانى كه كشته شدهاند چشم مىپوشى ، راى تو را رأى مدبرانه « نمىدانم بلكه چنان دانم كه ضعف و آشفته خيالى ترا بدين واداشته « است . نظر مرا كه گفته بودم در سرزمينشان پيش روى و قلعه هايشان را « ويران كنى و جنگاوران را بكشى و فرزندانشان را اسير كنى ، عمل « كن . »